تبلیغات دایره المعارف یه بچه شهرستانی
وبلاگ من
نویسنـــدگان :
احسان فراهانی (16)
موضــــوع ها :
عمومی (16)
آرشیـــو :
تیر 1385 (1)
اسفند 1384 (1)
بهمن 1384 (1)
آذر 1384 (6)
آبان 1384 (7)
لینكدونی :
خوابگرد
آرشیو لینكدونی
لینكستان :
جسنجو :
خبرنامه :
نظر سنجی :
امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
ایجاد صفحه : - ثانیه
*امنیت پوچالی
می دونم این روزا انقدر دوروبرمون پر اتفاق و خبره که این اتفاقای کوچیک پیشش گم می شه ولی خب دلیل نمی شه که ازشون حرفی نزد بعد از قضیه حتک حرمت به یه دختر دانشجو توی آشتیان اونم از طرف یه مامور بازجویی، ورود شبانه چند پسر به یه خوابگاه دخترونه دیگه شاهکاره.
شب دوشنبه ساعت سی دقیقه بامداد دو تا پسر توی ساختمون یه خوابگاه دخترونه ،خوابگاه فکر کنم نیمه دولتی محسوب می شه و برای بچه هاییه که دانشگاه ترم اول و دوم نمی تونه اسکانشون بده البته طبیعتا چند دانشجوی متفرقه از جاهای دیگه هم توی خوابگاه بودن گویا پسرا از پشت بوم ساختمون بغل وارد شدن و با صدای جیغ دخترهایی که طبقه بالا بودن مسئول خوابگاه وبقیه خبردار شدن و تا پلیس برسه آقایون از پشت بوم جیم زدن، این وسط واکنش مسئول خوابگاه هم شنیدنیه نصف شب می خواسته همه چیزو ول کنه و بره ؛ راستش طبق اطلاعات شخصی من نود درصد مسئولین خوابگاههای خصوصی دخترانه خانوم هایی هستند که بضاعت مالی کمی دارن و برای تامین معاششون این شغل رو انتخاب کردن بعید می دونم موقع بستن قرارداد با یه همچین آدمایی چیزی بیشتر از زن بودنشون مد نظر باشه بنابراین این وسط واکنش مسئول خوابگاه هم که طبق شنیده ها تقریبا سی ساله خیلی هم بیراه نیست و اما قصه به همین جا هم ختم نمی شه بازگشت دوم پسرها ساعت سه ونیم شب بوده و این دفعه از روی درب ساختمون وارد می شن و یکی از دخترهایی که طبقه بالا مشغول درس خوندن بوده می بیندشون و ایندفعه هم پلیس عزیز هیچ کار بیشتری جز دنبال کردن پسرها و دست خالی برگشتن ازش بر نمی آد؛ و صبح قیافه دخترهایی که از ترس تا شش ونیم بیدار بودن و ساعت ده امتحان دارن و شب بدی رو گذروندن اعصابت رو به هم می ریزه نمی دونی از پلیس گلایه کنی و این همه بی قیدی ؛ یا از عدم توجه مسئولین دانشگاه ؛ یا از اونایی که یه سری خونه رو بدون کمترین ضریب امنیتی تبدیل به خوابگاه های خصوصی و نیمه خصوصی وهزار کوفت و زهرمار دیگه می کنن یا از حماقت و غریزه جنون وار دو تا پسر دیوانه که معلوم نیست با چه فکر احمقانه ای وارد یه خوابگاه دخترونه شدن ؟
به هر حال هیچ چیزی بیشتر از این عذابم نمیده وقتی فکر می کنم تلفن خونه ی یه نفر کیلومترها اونطرف تر نیمه شبی زنگ خورده و پدری صدای مضطرب دخترش رو شنیده که از شدت شوک شبانه پدرش رو خبر کرده به دنبال یه تکیه گاهِ قابل اعتماد راستی اون پدر چه جوری و با چه حالی خودش رو به اینجا رسونده و چرا پلیس نتونسته این احتمال رو بده که ممکنه دوباره اون احمقا بر گردن تا یه گشت اونجا باشه؟
راستی تا کی قراره به تیزرای تلوزیونی راجع به پلیس مقتدر دلخوش کنیم وقتی که چند تا دختر مجبورن برای حداقل امنیت ممکن دست به دامن پدر و مادرهایی بشن که فرسنگ ها باهاشون فاصله دارن پلیس چه معنی میده؟
آدرس اون خوابگاه هم اینه: اراک خیابان خرم، بعد ازبانک خون اولین کوچه، خوابگاه نسترن
فکر کنم دادن آدرس خوابگاه کار درستی باشه، هرچند که خودم هنوز یه کم راجه به درست بودنش تردید دارم ولی اگه شما هم چشمای پف کرده و مضطرب آدم هایی رو می دیدین که شب وحشت ودلهره رو گذرونده بودن و قرار بودن امتحانم بدن زیاد راجع به دست و غلط بودن کارتون فکر نمی کردین ،راستش از وضعیت شب های بعد هم خبر ندارم اما اگه چیزی بشنوم حتما می نویسم و آخر اینکه بعید می دونم این خبر جایی اومده باشه ولی یه نگاهی می کنم ببینم ایسنا استان مرکزی چیزی راجع بهش نوشته یا نه، اگه چیزی بود لینکشو می ذارم،فعلا.
* باید زودتر از اینا می نوشتم اما نمی دونم این میهن بلاگ چش بود؟
دولتمردان ما نوادگان کریستف کلمب
کاهش یا افزایش مسئله این است ؟
خب به سلامتی قضیه کاهش شهریه دانشگاه ها تموم شد که یه ماه بود توی بوق و کرنا کرده بودند اصولا من معتقدم اعتماد به نفس چیز بسیار خوبیه اما اینقدر اعتماد به نفس دیگه خیلی زیاده! اصلا نمی تونم درک کنم چه جوری این همه بحث کارشناسی و کوفت و زهر مار دیگه اینجوری سر وته اش هم بیاد یه جورایی فشار خونم رو می بره بالا و آتیشیم می کنه . من مطمئنم که خرج کارشناسیای !!!!( معنی کارشناسی رو که خودتون می دونید) این پروژه بیشتر از شهریه دانشجو ها تموم شده اصلا می دونید چیه این پروژه های دهن پر کن طبل تو خالی، که مردم رو یه چیزی در حد و اندازه های درازگوش هم حساب نمی کنن اعصابم رو بد جوری تحریک می کنه نمونه اش هم همین کاهش شهریه ها حالا خوبه این دفعه طرف حساب دانشجو جماعت بوده (هر چند که به نظرم دانشجو ها هم کپک زدن) در هر صورت من نمی دونم اینکه آدم یه ماه تموم کلی روی یه مسئله مانور بده هزینه کنه که آخرش با اعتماد به نفس خاصی بیاد اعلام کنه که پنج درصد اونم فقط شامل ورودیهای نیمه دوم سال 84 می شه نوبر والله یعنی عملا کاهش یه چیزی تو مایه های همون کشک و دوغه. بعدم اینکه بهتره ببینیم برای ورودی های نیمه دوم که عملا فقط شامل بچه های کاردانی و کارشناسی ناپیوسته میشه چقدر نسبت یه شهریه های پارسال افزایش داشتن که بعد این پنج درصد به کجای این افزایشه می خوره اونوقته که معنی واقعی و کامل کاهش و تخفیف و این چیزا میاد دستمون، به خاطر همین من از همین جا با احترام به مقام معین نگارنده فرهنگ معین می خوام که معنی لغت کاهش را در فرهنگ واژگان به چیزی مثل : تغییر شاخص به سمت افزایش به صورتی که آی کیو مخاطب را در حد جلبک فرض کنیم؛ در نظر بگیرند.
من همین جا قول میدم به محض اعلام اسامی قبول شدگان کارشناسی ناپیوسته دانشگاه آزاد این قضیه کاهش شهریه رو چنان شفاف سازی کنم تا ملت عزیز معنی شفاف سازی را لااقل بفهمند؛فعلا.
برادر جان محض ثبت در تاریخ و لاغیر
رییس جمهور وقت (احمدى نزاد) بعد از بازكشت از سفر(مكه) در مورد فاجعه هوایى فرمودند :
این سقوط ها زمینه بیشرفت را در هوابیما ها فراهم مى سازد و اكر هوابیماها سقوط نكنند هیج بیشرفتى در این صنعت رخ نمى دهد
ما از همینجا به كلیه كارخانه هاى هوابیما سازى اعلام مىداریم: كره خر ها جرا از ما به خاطر این همه كمك و مساعدت بى مضایقه برای این صنعت تشكر نمى كنید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ همین است كه مى كویند اجنبى جماعت بى جشم و رو ست الحق كه راست كفنه اند و هینطور غدد مختلفمان متورم م شود كه اووووووووووووووووه ما جقدر به این صنایع خدمت مىكنیم بابا نیكو كار !!!!!!!!!!!!!!
صحبت از پژمردن یک گل نیست، می دانی ؟
جناب هرندی دل ِخوشی دارید، تلخ، گزنده و جانسوز واژه های حقیری است، آن وقت شما با دل ِ دلا می ایستید و توی عرض تسلیتتان از نقطه مشترک حرف می زنید کدام نقطه مشترک؟ کدام نزدیکی؟ کدام اطمینان؟ تا کی کبک وار زیستن؟ نخیر! کلاه نگذارید لااقل سر خودتان کلاه نگذارید!!! نقطه مشترکی در کار نیست مردم تنها مانده اند و یاد گرفته اند خودشان در بی کسی ها زیر شانه هم را بگیرند این است فلسفه بودنشان،همین،خیلی هم سخت نیست فهمیدنش باور بفرمایید!!
ما دیگر عادت کرده ایم به آوار شدن گاه و بی گاه مصیبت بر سقف خانه امان با نام آشنای حادثـــــــــــــه،تا کی قرار است بعد از هر مصیبتی شاهد یارکشی بلاهت آمیز شما باشیم که دنبال نقطه های مشترک و اتصالات خودتان می گردید تا مگر به چیزی رنگ حقانیت ببخشید؟ جناب؛ بنده هم قبول دارم آب گل آلود فرصت مغتنمی است برای ماهی گیری!!! اما این آب جایی نبود که شما بخواهید برای خودتان از آن طرفی ببندید!!! این نقطه مشترک که شما دم از آن می زنید؛ به وجود آمده!!! اما بر خلاف تصورتان اسمش بی اعتمادی است نه اتصال اسمش دلبریدن است،خیال باطلی است اگر فکر کرده اید این حوادث برایمان نقطه مشترک می سازد ما دیگر در بی نهایت هم به هم میل نمی کنیم چه برسد به نقطه مشترک!!!وعجبا که مسئولان ما پدرانه !!!!!!!!!! توی بدبختی های ما نقطه مشترک پیدا می کنند آقاجان اینها اسمش نقطه مشترک نیست اجتماع دردناک ما فقط برای حسی است به نام انسانیت حالا نمی دانم اگر شما از خیر این یکی می گذشتید چه می شد می گذاشتید داغ دلمان آرام شود بعد دوباره بازی سیاستتان را شروع می کردید.
دست و دلم به نوشتن نمی رود وگرنه طنازی کردن روی تسلیت شما هنر نوشتن هم نمی خواهد نمی دانم چرا عرض تسلیتتان توی بهارستان مرا به زهرخند کشاند،جناب مردم سنگ نیستند همین !!!
بگذارید فراموش کنیم هشت دقیقه پرواز یعنی چقدر؟ بگذارید یادمان برود چرا فرودگاه خمینی برای فرود انتخاب نشد،بگذارید صدایمان خفه شود و نپرسیم چرا آدم باید بیابان را ول کند و برگردد به شهری که احتمال خطر را هزاران بار افزایش می دهد؟
این درست که ما می گذاریم تمام سوال هایمان توی سرمان کپک بزند، و شما هم خودتان را با واژه قضا و حادثه از مهلکه می رهانید آنچنان که آب از آب تکان نخورد؛ولی خواهشا دیگر ما را دراز گوش فرض نفرمایید،همین!!
دانشگاه یا زندان مسئله این است؟
حسین موسوی مدیر کل (سابق) زندان های فارس بعد از کشته شدن یک جوان 17 ساله در زندان گفته که :وضعیت جوان هایی که در زندان به سر می برند از نظر امکانات بهتر از خوابگاه های دانشجویی است !!!!!!!!!!!!
ما از همین جا به ایشان می گوییم کجا بودی تو ای عزیز تا حالا ؟؟؟ که عمرمان به هدر رفت مای خر (همان حیوان فابل احترام!) را بگو که چقدر جان کندیم که دانشگاه قبول شویم خبر مرگمان؛ راستی خیلی نا مردی تو که از این امکانات خبر داشتی چرا یک ندایی به ما ندادی خلاصه که می گویند ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است! ما از همین جا تمام جوانان همیشه در صحنه را دعوت می کنیم که بیایند و حال این امکانات را ببرند آقا دیگر عمر خودتان را برای ورود به دانشگاه به هدر ندهید شما می خواهید از امکانات استفاده کنید چه اینجا چه آنجا خلاصه که بشتابید که درنگ موجب پشیمانی است.
دانشگاه یا زندان مسئله این است؟
حسین موسوی مدیر کل (سابق) زندان های فارس بعد از کشته شدن یک جوان 17 ساله در زندان گفته که :وضعیت جوان هایی که در زندان به سر می برند از نظر امکانات بهتر از خوابگاه های دانشجویی است !!!!!!!!!!!!
ما از همین جا به ایشان می گوییم کجا بودی تو ای عزیز تا حالا ؟؟؟ که عمرمان به هدر رفت مای خر (همان حیوان فابل احترام!) را بگو که چقدر جان کندیم که دانشگاه قبول شویم خبر مرگمان؛ راستی خیلی نا مردی تو که از این امکانات خبر داشتی چرا یک ندایی به ما ندادی خلاصه که می گویند ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است! ما از همین جا تمام جوانان همیشه در صحنه را دعوت می کنیم که بیایند و حال این امکانات را ببرند آقا دیگر عمر خودتان را برای ورود به دانشگاه به هدر ندهید شما می خواهید از امکانات استفاده کنید چه اینجا چه آنجا خلاصه که بشتابید که درنگ موجب پشیمانی است.
روزنامه خوانی
حوصله امان سر رفته می رویم روزنامه ها را ورق میزنیم (ما همیشه وقتی حوصله امان سر می رود کارهای عجیب غریب می کنیم!!!)
به سلامتی ما گازمان را فروخته ایم که بتوانیم هنوز نان بخور ونمیری داشته باشیم آن هم به این عرب های............(من نژاد پرست نیستم،خب چیه مگه سعی خودم رو که می کنم حداقل که نباشم!!) و آنها هم چنان پولی با این قرار داد به جیب زده اند که بیا و ببین یه چیزی تو مایه 200 برابر پیش بینی های خودشون و همچین حالی به هولی شده اند با این گاز ما که تا کی نواحی مختلف بدنشون رو به صورت مدور می چرخوندن به چه ماهی اونم چی با گاز ما یکی نیست بگه آخه مگه خودتون ... ندارید که با گاز ما؛ ولی من که اینو نمی گم من میگم آقا مگه ما خودمون چیمون از این عربا کمتره شما حال و هولتون رو اونوری پخش می کنید؟ به جان شما اگه کسی اینطوری به ما حال می داد ما خودمون حرکات موزون عربی که هیچی کل کار دیگه حاضرم بودم انجام بدیم
حالا مگه من دیوانه ام که به این عربها فحش بدهم خلاصه اینطورکه پیش می رود روزی می رسد که ما برای نماندن در گل مثل یک حیوان قابل احترام مجبوریم .... بی خیال بابا با خودم می گویم : آخ (نترسید دستم لای در نمانده) مصدق جان کجایی که یادش بخیر آن عصر هایی که با هم قهوه برزیلی می خوردیم (بابا!!) و برای این مردم افسوس می خوردیم و تو دلت برای پدربزرگ ما (امیرکبیر را می گویم) می سوخت که گیر چه نره خرهای نفهمی افتاده بوده وعجب شیر مردی بوده الحق و حیف او و از این حرف ها ...
باید خدمتت عرض کنم که هنوز نه این مردم آدم شده اند نه آنهایی که باید آدم می شدند!
راستی یادمان رفت بگوییم که سیاست این روزها برای سیاست مداران تا حد یک انگشت تنزل کرده می پرسی :این گفتی یعنی چه؟
یعنی اینکه اینجا سیاست یک انگشت است که توی هر سوراخی که دید فرو می رود و نمی دانی اگر سوراخش خارجی باشد چه حالی می دهد؛مصدق جان!!خلاصه ما نمی دانیم چرا کسی به اینها وقتی بچه بودند یاد نداده که :بچه دستت رو توی هر سوراخی نکن اووووف می شه . والله تا آنجا که ما یادمان می آید وقتی ما بچه بودیم دستمان را توی سوراخ دماق(همان بینی!!) خودمان هم که می کردیم مامانمان ما را تنبیه می کرد نکن بچه بده،حالا فکر می کنم که ما سر خورده همان روز هاییم و گرنه چه معنی دارد که آدمی مثل ما از دست تو سوراخ کردن دیگرا بترسد لابد همه فکرهایشان را کرده اند که انگشتشان را توی سوراخ می کنند دیگر نه؟ تا نظر تو چه باشد مصدق جان ؟
گزافه گویی کردم باشد تا بعد
نوشته های پیشین ...